تبليغاتX
می نویسم که بدانی ...


می نویسم که بدانی ...

بدون شرح !





















"نميدونستم يه سرماخوردگي ساده چه راحت ميتونه آدمو از پا درآره!"
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 20:58 توسط باران| |

پیر باید پیر باید پیر باد!

نمي دونم چرا آدما بعضي وقتا بي خود و بي جهت خوشحالند!از اون طرف هم بعضي وقتا اونقد دل آدم ميگيره كه نمي دونه الان به چه اميدي زنده اس؟يعني يه روند ثابتي نداره اين غم و شادي!!به هيچ كدومش اعتباري نيست.آدم نمي فهمه اصل زندگي غمه يا شادي؟!!!

اما بعضي ها هميشه شادن!مث مولانا كه هميشه سازش كوكه.و چيزي جز نيكي و زيبايي تو اين عالم نمي بينه كه بخواد دلش بگيره.علتش رو هم فك كنم فهميده باشم!

شمس به مولانا ميگه:"مرا بشارتي است در درون كه شادم.و عجبم مي آيد كه مردم بدون آن بشارت شادند!"

ماها هنوز تو دلمون اون بشارت رو نداريم  كه گاهي غصه مي خوريم.البته مولانا هم نداشت!! تا وقتي كه شمس رو ديد.يعني اصلا شمس رسالتش همين بود كه اين م‍ژده رو به مولانا بده و از غم و غصه رهاش كنه.

حالا.......حالا شمس ما كيه؟!!

به عقيدم همه ي ما آدما تو زندگيمون يه شمس داريم!حالا كي و كجا قراره پيداش كنيم ؟!نمي دونم.....شايد مث خيلي هاي ديگه ما هم شمسمون رو تو چهل سالگي ببينيم.شايد.....

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 22:2 توسط باران| |

برای زیستن دو چیز لازم است:

قلبی که دوست بداری....

قلبی که دوستت بدارد.....!

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:6 توسط باران| |

چند شب ها خواب را گشتی اسیر/یک شبی بیدار شو دولت بگیر        (مولانا)

نمیدونم تا حالا این لذت رو تجربه کردید یا نه؟ولی به امتحانش می ارزه.البته اگه آدم بتونه خودش رو از اسارت دیو خواب نجات بده!!من که خودم یکی دوبار بیشتر تجربه نکردم.اما لذتی داره که اگه بی نظیر نباشه کم نظیره.تو اون سکوت دل انگیز شب وقتی که دغدغه های زندگی روزمره برای مدتی فراموشت میشه به آسمون که نگاه میکنی انگار یه چیزایی رو بهت نشون میدن که هیچ وقت دیگه نمیبینی.تو این سکوت مرموز و دل انگیزشب انگار باهات حرف میزنن.انگار یه گوشه ای از اون(به قول شریعتی:) پرده ستر عفاف ملکوت رو کنار میزنن.گویی محرم حسابت میکنن!و به یادت می آرن اون عهدی رو که یه زمانی با معشوقت ویا شاید عاشقت! بستی تا مبادا یادت بره اون قالو بلی ای که گفتی.تا وفا کنی و ملامت کشی و خوش باشی.....

پ.ن.۱:این پستی که گذاشتم آدم رو یاد اون ترانه قدیمی حمیرا!میندازه که میگه:

صفای نیمه شبان عالمی دگر دارد

سکوت مطلق شب رازها به بر دارد.....

دلم ز خلوت شب دل نمیکند زیرا

دعای نیمه شبان بیشتر اثر دارد

پله پله...تاملاقات خدا می رومش

بی تحمل...سوی عرش کبریا میروم

پ.ن.۲:هر چند این ترانه مدت ها مضحکه ی ما بود!!!و خنده ها می شد از گوش دادن به این ترانه اما به هر حال پیام شعر رو نباید فراموش کرد!

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:37 توسط باران| |

و تو ای علی!

مرد خدا و مردم!

ما شایستگی شناخت تو را از دست داده ایم.شناخت تو را از مغز های ما برده اند.اما عشق تورا علی رغم روزگار در عمق وجدان خویش در پس پردهای دل خویش همچنان مشتعل نگاه داشته ایم.چگونه عاشقان خویش را در خواری رها میکنی؟تو ستمی را بر یک زن یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی.و اکنون مسلمانان را در ذمه یهود ببین!

                                                                                                  نیایش(دکتر علی شریعتی) 

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:56 توسط باران| |

بلاخره بعد از دو سال کلنجار رفتن با این عقل حسابگر و مصلحت اندیش دست و پاگیر تصمیممو گرفتم."هر چه باداباد ما کشتی بر آب انداختیم!!"فکر میکنم برای تصمیمی که گرفتم دلایل کافی داشته باشم.ما که از آینده خبر نداریم اما ایشالله تصمیمی که گرفتم به مصلحته.هر چند مصلحت اصلی رو یکی دیگه میدونه وماها فقط به خیال خودمون و "دقیقا برای اینکه زبون عقل رو ببندیم "دایم تو زندگیمون حساب کتاب و دودوتا چهارتا میکنیم! والا اون چیزی که بلاخره اتفاق می افته خواست و اراده مطلق اوست و هیچ کاری صورت نمیگیرد الا باذنه!

یاد یه داستان ازمقالات مولانا(فیه ما فیه) افتادم که گفتنش خالی از لطف نیست.

کارها همه آن شود که او خواهد.

ومثال این چنین باشد که شخصی در خواب میبیند که به شهری غریب افتاد و در آنجا هیچ آشنایی ندارد.نه کس اورا میشناسد و نه او کس را.سرگردان میگردد این مرد و غصه و حسرت میخورد که"چرا به این شهر آمدم که آشنایی ندارم؟"ودست بر دست میزند و لب میخاید.چون بیدار شود نه شهر بیند و نه مردم.معلومش شود آن غصه و تاسف و حسرت خوردن بی فایده بوده.بشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند.باز باری دیگر چون در خواب رود خویشتن را اتفاقا در چنان شهری بیند و غم وغصه و حسرت خوردن آغاز کند وبشیمان شود از آمدن در چنان شهر!وهیچ نیندیشد و یادش نیایدکه"من در بیداری از آن غم خوردن بشیمان شده بودم و میدانستم که آن ضایع بود و بی فایده"

اکنون همچنین است:خلقان صد هزار بار دیده اند که عزم و تدبیر ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مراد ایشان نرفت.الا حق تعالی نسیانی بر ایشان می گمارد که آن جمله فراموش می کنند و تابع اندیشه و اختیار خود می گردند.

منم با اینکه یقین دارم اونه که مسیر زندگیمونو معلوم میکنه بازم به اندازه ای که خیال خودمو راحت کرده باشم!!واسه تصمیمی که گرفتم هزار جور دلیل اوردم!راستی این کتابو همین اواخر یکی از دوستان عزیزتراز جانم بهم هدیه داد که همین جا روی ماهشو میبوسم.

پ.ن.۱:اینقد به حواشی پرداختم که اصلو یادم رفت!!من بی خیال پزشکی شدم.به همین سادگی!!

پ.ن.۲:به همین سادگیشو بی خود گفتم!به قیمت دو سال زندگی با شک و پشیمانی!!اما دیگه پای حرفم هستم.هرچند هنوزم میگم پزشکی شریف ترین کاریه که یه آدم میتونه انجام بده.اما لیاقت میخواد.همه ندارن.حتی خیلی از خود پزشکا!!منم نداشتم!بنابراین تصمیم گرفتم یه داروساز خوب بشم.

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:1 توسط باران| |

یه مسئله ای هست که من هنوز بعد دو سال نتونستم با خودم حلش کنم!با مشورت هم نتونستم به جایی برسم!!درگیری من سر تغییر رشته است.من با رشته داروسازی مشکل پیدا کردم!!

راستش من به هیچ کدوم از رشته های پزشکی و دندون و دارو علاقه ای نداشتم.واسه کنکور هم فقط خوندم که خونده باشم.تو انتخاب رشته هم خیلی وسواس به خرج ندادم.با اعتماد به نفس کامل!خودم نشستم واسه خودم انتخاب کردم.دریغ از اینکه با چهار نفر مشورت کنم.بدتر از اون اینکه بر خلاف تموم تلاشاونصیحت دلالت های پدرم پامو كردم تو يه كفش که من باید داروسازی بخونم.فکرش هم نمی کردم که یه روزی پشیمون بشم!!فقط به صرف اینکه رشته تمیزیه و با خون و مریض و درد و رنج مردم سروکاری نداره اومدم دارو.راستش هیچ جوری هم نتونستم به خودم بقبولونم که به قول بعضی ها :آدم عادت میکنه.به نظرم آدم هیچ وقت نمی تونه درد و رنج آدما رو ببینه و براش عادی بشه!

اما اون موقع که دارو رو انتخاب کردم خبر نداشتم که تو مملکت ما داروسازی فقط مال تو دانشگاهه!ما تو دانشگاه واقعا دارو سازی رو یاد می گیریم.اما تو جامعه دارو نمی سازیم.یه کار دیگه میکنیم که نمی خوام بگم!نمی دونستم که ساعتهاتو آزمایشگاه روی پا وایسادن و با هزار جور ماده شیمیایی سروکار داشتن و اینکه فلان مواد رو چه جوری و با چه ترتیبی به هم اضافه کنی تا فلان ترکیب به دست بیاد واز این جور حرفا فقط مال تو دانشگاهه.بعد که درسمون تموم شد دیگه خبری از این حرفا نیست.اونوقت هم باید روی پا وایسی اما نه برای آزمایش و سنتز بلكه براي نسخه پيچي و سر و كله زدن سر فيمت دارو.حتي اگه بخواي كارتو درست انجام بدي و براي مريض توضيح بدي كه مثلا اين دارو با فلان دارو تداخل داره يا مثلا دستور مصرفشو توضيح بدي(كه تو كشور هاي ديگه هم يه داروساز همين كارو ميكنه!)بهت اعتراض ميكنن كه اينا رو نميخوادو بلديم و دكتر خودش گفته واز اين حرفا....چقد سخته كه تو ۶سال اين همه شيمي و فارماكولوژي وفارماسيوتيكس و از اين زهر ماريا!!بخونيم .بعد هيچ كدوم به كارمون نياد.يعني اون چيزي كه برا كارمون بهش نياز داريم تو ۴ترم هم ميشه خوند.

خلاصه اينا دغدغه هاي يه داروسازه و منم مثل بقيه داروسازا نگران اين مسائلم. دلم براي خودم و داروسازي مي سوزه!اصلا بين بچه هاي علوم پزشكي اين يه اصل ساده و پيش پا افتادس كه ميگن:درسشو داروسازي ها ميخونن پولش رو دندونپزشكي ها ميگيرن كلاسشو پزشكي ها ميذارن!!البته به خاطر اين حرفا كه نبايد تصميم گرفت.اما يه حقيقتي پشت همين حرفا هست.

به خاطر همين هم رفتم تو فكر اينكه رشته ام رو عوض كنم و برم پزشكي!! 

البته تغيير رشته برام يه مزيت ديگه هم داره.اونم اينكه تو شهر خودمم!كنار خونوادم !

تو خوابگاه زندگي جريان نداره!!بعلاوه اينكه خوابگاه سختي هاي خاص خودشو داره كه ديگه گفتنش لازم نيست.

چرانه درپي عزم ديار خود باشم /چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چوبرنمي تابم/ به شهر خود روم و شهريار خودباشم                                         

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 21:39 توسط باران| |

شاهزاده کوچولو گفت:دنبال دوست می گردم.ان کلمه چه معنی میدهد"اهلی کردن؟"

روباه گفت:اهلی کردن چیزی است که اغلب ان را نادیده میگیرند.به معنی"دلبسته کردن" است.

"دلبسته کردن؟"

.

.

.روباه گفت:چیزها را موقعی میتوانی بشناسی که انها را اهلی کرده باشی.ادم ها دیگر برای شناختن وقت ندارند.همه چیز را به صورت اماده از مغازه ها میخرند.اما هیچ مغازه ای نیست که بتوان دوستی را از انجا خرید.بنابراین ادم ها دیگردوستی ندارند."تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن"

شاهزاده كوچولو پرسيد:براي اهلي كردن تو چكار بايد بكنم؟

روباه جواب داد:بايد خيلي صبور باشي..........من از گوشه چشم به تو نگاه ميكنم و تو حرف نمي زني."سخن مايه سوء تفاهم است"

فكر نميكنم كسي شازده كوچولو رو نخونده باشه.اما اين قسمتش خيلي قشنگه و ارزش دوباره خوندن و حتي فكر كردن رو داره!!البته اين نظر منه!نظر شما؟....

نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 21:34 توسط باران| |

خداوندا!كفر نمي گويم!پريشانم!مر بي انكه خود خواهم اسير زندگي كردي.......

                                                                                                  (دكتر شريعتي)

بعضي وفت ها اين جمله دكتر رو خيلي قبول دارم!اما دوست داشتم قبول نداشتم!اخه اگه اينطوري فكر كنيم كه زندگيي ارزشي نداره.اينكه ادم مدام خودشو اسير دام زندگي بدونه.دكتر يه جمله ديگه هم داره كه ميگه:ماها روبه اينجا تبعيد كردن.اما من فكر ميكنم خدا ما رو فرستاده دنبال نخود سياه!يعني اصل داستان يه چيز ديگه اي بوده!

يكي بود يكي نبود,غير از خداي مهربون هيچ كس نبود.فقط خدا بوده و بس!!!تنهاي تنها.هم عاشق بود و هم معشوق,اما بعد كه ما ادم ها رو آفريد دوست داشت ما هم عشق رو تجربه كنيم,تا خاك وجودمون به عشق كيميا بشه.به خاطر همين يه ذره از جمالش رو به ما نشون دادو ما رو عاشق خودش كرد.

مگه اون سي مرغ چه جوري عاشق سيمرغ شدن؟سيمرغ فقط يكي از پراشو به اونهانشون مي ده,و اون سي مرغ با ديدن همون يه پر,و البته توصيفات هدهد از كمالات سيمرغ دلداده ي سيمرغ ميشن و عزم سرزمين سيمرغ ميكنن.

خدا هم بعد از اينكه ذره اي از جال خودشو بهمون نشون داد و ما رو واله و حيرون خودش كرد,ما رو فرستاد اينجا تا در فراقش بسوزيم و خاك پست وبي ارزش وجودمون ارزش پيدا كنه!

تا درس عشق بياموزيم و طي طريق كنيم.(چقد عرفاني شد....خودم هم هنگ كردم!)    

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 23:16 توسط باران| |

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!


شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین!
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 23:9 توسط باران| |


Design By : Night Skin